
Narrator: Meet Sandy and Sue!
Narrator: This is Sue's class.
Narrator: Her teacher's Mr Crisp.
Mr Crisp: Which is your pen,Sue?
Sue: The red pen,sir.
Mr Crisp: Here you are, Sue.
Sue: Thank you,sir.
Lesson 3
Narrator: This is Sandy's class.
Narrator: His teacher's Miss Williams.
Miss Williams: Whose is this cap?
Tom: It's Sandy's, Miss Williams.
Miss Williams: Sandy!
Sandy: Yes,Miss Williams.
Miss Williams: Come here,please.
Sandy: Yes, Miss Williams.
Miss Williams: Is this your cap?
Sandy: Yes,it is.
Miss Williams: Here you are Sandy. Sit down,please.
Sandy: Thank you, Miss Williams.
Lesson 5
Tom: Kick the ball, Sandy!
Sandy: All right,Tom.
Tom: Look,Sandy!
Mr Crisp: Oh!
Sandy: Sorry,Mr Crisp.
Mr Crisp: It's all right,Sandy.Whose is this ball?
Mr Crisp: Is this your ball,Tom?
Tom: No,it isn't,sir.
Mr Crisp: Is this your ball,Sandy?
Sandy: Yes,it is,sir.
Lesson 7
Mr May: Who's that girl,Mr Crisp?
Mr Crisp: Which girl, Mr May?
Mr May: The girl on the red bicycle.
Mr Crisp: That's Sue Clark.She's in my class.
Mr May: Who's that boy, Mr Crisp?
Mr Crisp: Which boy, Mr May?
Mr May: The boy with the football.
Mr Crisp: That's Sandy Clark. He's Sue's brother.
Tom: Kick the ball, Sandy!
Mr Crisp: Look out, Mr May!
Lesson 9
Mother: Hullo,Sandy! Hullo,Sue!
Children: Hullo,Mum!
Mother: Tea's ready.
Mother: Are you hungry, Sue?
Sue: Yes,I am.
Mother: Are you hungry,Sandy?
Sandy: No,I'm not.
Sandy: What's for tea?
Mother: Look!
Mother: Are you hungry now,Sandy?
Sandy: Oh yes,I'm very hungry.
خلاصه از سن 11سالگی به ما گفتند با همه فرق دارید و شما برترید و باید درسهای متفاوتی بخونید و چیزهای متفاوتی یاد بگیرید و از این خزعبلات. همه علوم میخوندند، ما فیزیک و زیست و شیمی. توی اون شرایط برنامهنویسی بهمون یاد دادند وقتی که هنوز کامپیوترها با فلاپی دیسک بوت میشد و کامپیوترهامون توی مدرسه چندتا 386 بود که اون روز ته کامپیوتر بود و خدا بود. هر کی NC بلد بود خود بیل گیتس بود. با پاسکال برنامه مینوشتیم که اعداد دنباله فیبوناچی بسازیم. از کلاس شیمی و زیست بگم که چه اوضاعی بود؛ تشریح قورباغه، کار با میکروسکوپ ، فنل فتالئین که در صدر آزمایشهای شیمیایی بود ، بازی کردن با محلولهای خطرناک و روی هم ریختن اونها، خوردن اسید از توی لوله آزمایش و .... کارسوقهای ریاضی و مسائل حل ناشدنی دنیا و سعی در حل آنها و المپیادهای فیزیک و ریاضی و کامپیوتر و 1000تا کوفت و زهرمار دیگه.
هفت هشت سال رو اینجوری طی کردیم و اول مهرها با کابوسهای پشت سر و روبرومون سال تحصیلی رو شروع میکردیم، تا رسیدیم به دانشگاه. حالا از اون محیط کوچیک مدرسه اومده بودیم توی محیط یکم بزرگتره دانشگاه. میدیدیم که هم سن و سالهای خودمون توی دانشگاه هستند و نه تنها ما از اونها سر نیستیم ، بلکه از ما بهترون زیادن. تازه دیدیم عمرمون رو توی درس و کتاب سر کردیم و از خیلی چیزهای دیگه غافل بودیم. ته سرگرمیمون فوتبال بود و بسکتبال. ته بچه مثبتی و اینا. حالا اومده بودیم توی یه محیط بزرگتر و فهمیده بودیم که از چیزهای زیادی که در طول عمرمون که توی درس و کتاب سپری کردیم، باز موندیم. حالا نمیخواستیم دیگه متفاوت باشیم، میخواستیم مثل بقیه باشیم، اما هرچی تلاش می کردیم نمیشد. بازهم سال اول دانشگاه، درس و کتاب و امتحان، نمرات بالا و شاگرد اولی و از این مخرفات. اما کم کم عادت کردیم و تونستیم مثل بقیه بشیم تا حالا، زندگیمون رو گذروندیم با هزار بدبختی و سعی کردیم رؤیاهای کودکی و نوجوانیمون رو فراموش کنیم و بشویم مثل بقیه؛ سعی کردیم متفاوت نباشیم، سعی کردیم عادی باشیم. اما باز الان ما موندیم و اون رؤیاهای متفاوت بودن.



